اندر زیرکی زنان | داستان فارسی
کیش خوب همانند فوتبال خوب است، حرف نمی زند ، عمل می کند.
خانه » داستان کوتاه » اندر زیرکی زنان
اندر زیرکی زنان

اندر زیرکی زنان

آورده اند که مردی بود که پیوسته تحقیق مکرهای زنان میکرد و از غایت غیرت هیچ زنی را محل اعتماد خود نساخت و کتاب “حیل النساء”(مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد.


روزی در هنگام سفربه قبیله‌ای رسید وبه خانه‌ای مهمان شد. مرد خانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت و نهایت لطافت. زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفات آغاز نمود مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود و عصا بنهاد به مطالعه کتاب مشغول شد.
زن میزبان گفت: خواجه! این چه کتاب است که مطالعه می‌کنی؟ گفت: حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید و گفت:
آب دریا به غربیل نتوان پیمود و حساب ریگ بیابان به تخته خاک برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حدّ و حصر نیاید.
پس تیر غمزه در کمان ابرو نهاد و بر هدف دل او راست کرد و از در مغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبستۀ او شد.در اثنای آن حال شوهر او در رسید.
زن گفت : شویم آمد وهمین آن هر دو کشته خواهیم شد. مهمان گفت: تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو.
مرد در صندوق رفت! زن سر صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت و مجاملت آغاز نهاد و به
سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعۀ امروز خود خبر هست؟
گفت نه بگوی.. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن رامطالعه می‌کرد. من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم. مرد غافل بود؛چینه دید و دام ندید. به حسن و اشارت من مغرور شد و در دام افتاد. بساط عشق بازی بسط کرد و کار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم) رسید ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی و عیش ما منغّض کردی! زن این می‌گفت و شوهر او می‌جوشید و می‌خروشید و آن بیچاره در صندوق از خوف می‌گداخت و روح را وداع می‌کرد.
پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت: اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم کلید بستان و
قفل بگشای تا ببینی!!
مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند (جناق شکسته بودند) و مدّت مدیدی بود هیچیک نمی‌باخت.
مرد چون در خشم بود به یاد نیاورد که بگوید “یادم” و زن در دم فریاد کشید: “یادم تو را فراموش”.
مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت: “لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی.”
پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوشدل کرد چندان که شوهرش برون رفت. در صندوق بگشاد و گفت:
ای خواجه چون دیدی هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟
گفت: توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیل شما زیادت از آن است که در حد تحریر در آید.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
3