ایمان به خدا | داستان فارسی
لباس قدیمی را بپوشید ولی کتاب نو بخرید.
خانه » حکایت » اخلاقی » ایمان به خدا
ایمان به خدا

ایمان به خدا

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد:

ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.

ایمان به خدا

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟!

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی کیسه ای از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود…

?نتیجه گیری مولانا از بیان این حکایت:‌

?تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه.?

داستان فوق از کانال @D_anestanihaa نقل شده است.

ایمان به خدا

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
8