بارش بارن | داستان فارسی
هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری ،آرزوی دیگران است.(جک لندن)
خانه » حکایت » بارش بارن
بارش بارن

بارش بارن

حکایت بارش بارن حکایت امروز ماست.

گویند:
مردی دو دختر داشت یکی را به یک کشاورز ودیگری را به یک کوزه گر شوهر داد. چندی بعد همسرش به او گفت : ای مرد سری به دخترانت بزن واحوال آنها را جویا بشو.
مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت وجویای احوال شد، دخترک گفت که زمین را شخم کرده وبذر پاشیده ایم اگر باران ببارد خیلی خوبست اما اگر نبارد بدبختیم.
مرد به خانه کوزه گر رفت ، دخترک گفت کوزها را ساخته ایم ودر آفتاب چیده ایم اگر باران ببارد بدبختیم و اگر نبارد خوبست.
مرد به خانه خود برگشت همسرش از اوضاع پرسید مرد گفت:
چه باران بیاید وچه باران نیاید ما بدبختیم

حالا حکایت امروز ماست.
باران  ببارد   خیلی ها بی خانمان  می شوند و خواب ندارد
و اگر نبارد خیلی ها آب و غذا ندارند

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
7