بهلول و مرد فقیر | داستان فارسی
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست.(کوروش کبیر)
خانه » حکایت » بهلول و مرد فقیر
بهلول و مرد فقیر

بهلول و مرد فقیر

برای مقابله با بی منطقی بعضی افراد، باید با منطق خودشان آنها را قانع کرد.

مردی فقیر چشمش به مغازه خوراک پزی افتاد تکه نانی را بالای بخاری که از سر دیگ بلند می شد، می گرفت و می خورد. هنگام رفتن صاحب مغازه گفت: تو از بخار دیگ من استفاده کرده ای، باید پولش را بدهی. مردم جمع شدند و مرد از همه جا درمانده، بهلول را دید و او را به قضاوت دعوت کرد.
بهلول به آشپز گفت: این مرد از غذای تو خورده است؟ آشپز گفت: نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به زمین انداخت و گفت: ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.
آشپز با تعجب گفت: این چه قسم پول دادن است؟
بهلول گفت: مطابق عدالت است. کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند.

 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
1