بیکاری عیبه | داستان فارسی
حوادث چون روزها سپری می شوند.
خانه » خاطرات » بیکاری عیبه
بیکاری عیبه

بیکاری عیبه

ابراهیم را در وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم!
دو تا کارتن بزرگ روی دوشش بود و جلوی یک مغازه، کارتن‌ها را روی زمین گذاشت!

وقتی کار تحویل اجناس تمام شد، جلو رفتم.
سلام کردم و گفتم:
آقا ابرام!
برای شما زشته!
این کار باربر هاست، نه کار شما!

نگاهی به من کرد و گفت:
کار که عیب نیست،
بیکاری عیبه!
این کاری هم که من انجام می‌دم برای خودم خوبه!
مطمئن می‌شم که هیچی نیستم و جلوی غرورم رو میگیره!

گفتم:
ولی اگه کسی تو رو اینطوری ببینه خوب نیست!
تو رو خیلی‌ها می‌شناسند!

ابراهیم هم خندید و گفت:
ای بابا!
همیشه کاری کن که اگه خدا تو رو دید خوشش بیاد،نه مردم…

شهیدابراهیم هادی

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
2