حقوقت | داستان فارسی
آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد، آزادی خود ماه است كه او را پایبند می كند.
خانه » خاطرات » حقوقت
حقوقت

حقوقت

یکی از کارمندان شهرداری ارومیه می گفت:تازه ازدواج کرده بودم و با مدرک دیپلم دنبال کار می گشتم.از پله های شهرداری می رفتم بالا که یکی از کارکنان شهرداری را دیدم و ازش پرسیدم آیا اینجا برای من کار هست؟تازه ازدواج کردم و دیپلم دارم.یه کاغذ از جیبش درآورد و یه امضاء کرد و داد دستم گفت بده فلانی، اتاق فلان.رفتم و کاغذ را دادم دستش و امضاء را که دید گفت چی می خوای؟
گفتم :کار
گفت : فردا بیا سرکار
باورم نمی شد
فردا رفتم مشغول شدم .
بعد از چند روز فهمیدم اون آقایی که امضاء داد شهردار بود.
چند ماه کارآموز بودم بعد یکی از کارمندان که بازنشسته شده بود من جای اون مشغول شدم.شش ماه بعد جناب شهردار استعفاء کرد و رفت جبهه.بعد از اینکه در جبهه شهید شد یکی از همکاران گفت :توی اون مدتی که کارآموز بودی و منتظر بودیم که یک نفر بازنشسته بشه تا شما را جایگزین کنیم، حقوقت از حقوق جناب شهردار کسر و پرداخت می شد. یعنی از حقوق شهید باکری،این درخواست خود شهید بود.
کجایند مردان بی ادعا…

خاطره فوق از کانال @navayekarbala1 نقل شده است.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
6