حکایت مسجد میخانه | داستان فارسی
ارزش انسان به افکار و باورهای اوست
خانه » حکایت » حکایت مسجد میخانه
حکایت مسجد میخانه

حکایت مسجد میخانه

حکایت مسجد میخانه باور دینی ما را به رخ میکشد.

مسجدی کنار مشروب فروشی قرارداشت و امام جماعت آن مسجد در خطبه هایش هر روز دعا می کرد که :
خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فروریخت و می خانه ویران شد
صاحب می خانه نزد امام جماعت رفت وگفت تو دعا کردی می خانه من ویران شود پس باید خسارتش رابدهی
امام جماعت گفت مگردیوانه شدی
مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود ..؟
پس به نزد قاضی رفتند
قاضی باشنیدن ماجرا گفت :
در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
9