حکایت کرامات ابراهیم ادهم بر لب دریا | داستان فارسی
اتحادتان را در تمام زندگی حفظ کنید تا همیشه پایدار و سرافراز باشید.(کوروش کبیر)
خانه » حکایت » حکایت کرامات ابراهیم ادهم بر لب دریا
حکایت کرامات ابراهیم ادهم بر لب دریا

حکایت کرامات ابراهیم ادهم بر لب دریا

ابراهیم ادهم که در زمان جوانی یکی از امیران و حاکمان پر قدرت و ثروت بود ،در اثر پیش آمدی تخت سلطنت ظاهری را رها کرد و به عرفان روی آورد و یکی از بزرگترین عرفا شد.


روزی ابراهیم ادهم که در سیر و سیاحت بود به لب دریایی رسید ، نشست و شروع به دوختن خرقه (لباس مخصوص درویشان) پاره خویش کرد. در این میان امیری که در سال های گذشته غلام او بود از آنجا گذر کرد و او را شناخت و عرض ادب و بندگی را به جا آورد.
ولی آثاری از شاهزادگی و شوکت ظاهری در او نیافت و او را درویشی ساده و بی تکلف دید.
با خود گفت: او حکومت هفت اقلیم را رها کرده و به درویشی و فقر روی آورده و مانند گداها لباس های پاره خود را می دوزد؟
پس آن حکومت و جلال و جبروت کجاست؟
چرا این همه ژولیده و خاکسار شده است؟
ابراهیم که عارفی کامل بود بر باطن اشخاص اشراف و آگاهی داشت سریع فکر او را خواند و برای آگاه کردن او سوزن خود را در دریا انداخت.
ابراهیم ادهم به دریا اشاره کرد که سوزنم باز دهید!
بعد از مدت کمی صدها هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند در حالی که در دهان هر کدام سوزنی از طلا بود!
ماهیان خطاب به ابراهیم ادهم گفتند:ای عارف بزرگ،این سوزن ازآن توست.
ابراهیم رو به امیر کرد و گفت : حکومت بر دل ها مهم تر است یا حکومت بر تخت ها؟
امیر از تماشای این صحنه بسیار با شکوه دچار شور و هیجان شد و گفت : وقتی ماهیان از روح عارف خبر ندارند وای به حال کسانی که از حال او بی خبر باشند.
در پایان جناب مولانا خطاب به افراد مادی گرا و ظاهر پسند من ی فرماید: شامه و حس بویایی باطنی خود را قوی کن تا جاذب بوی حقیقت شوی.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
8