خانه ای در بهشت | داستان فارسی
امام حسين(ع):اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد.
خانه » حکایت » خانه ای در بهشت
خانه ای در بهشت

خانه ای در بهشت

فروش خانه ای در بهشت توسط بهلول دانا …..

%image_alt%

 

روزی زبیده همسر هارون الرشید در راه بهلول  دانا را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.

پرسید : چه می کنی؟

گفت : خانه می سازم.

پرسید : این خانه را می فروشی؟

گفت : آری.

پرسید : قیمت آن چقدر است؟

بهلول مبلغی را ذکر کرد.

زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.

بهلول زر را گرفت و میان فقیران تقسیم کرد.

شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده و به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه همسر توست.

هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.

زبیده قصه بهلول را باز گفت.

هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.

گفت : این خانه را می فروشی؟

بهلول گفت : آری

هارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟

بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.

بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری میان این دو، فرق بسیار است.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
8