خیر است! | داستان فارسی
آینده را قضا و قدر می سازد و امید و تلاش تو آن را می گذراند.
خانه » داستان کوتاه » خیر است!
خیر است!

خیر است!

پادشاهی وزیری داشت که هر اتفاقی می افتاد می گفت: خیراست!!

روزی دست پادشاه در سنگلاخها گیرکرد و مجبور شدند انگشتش را قطع کنند، وزیر در صحنه حاضر بود گفت: خیراست!

پادشاه ازدرد به خود میپیچید، از رفتار وزیر عصبی شد، اورا به زندان انداخت…

۱سال بعد پادشاه که برای شکار به کوه رفته بود، در دام قبیله ای گرفتارشد که بنا بر اعتقادات خود، هرسال ۱نفر را که دینش با انها مختلف بود، سر میبرند و لازمه اعدام ان شخص این بودکه بدنش سالم باشد.

وقتی دیدند اسیر، یکی از انگشتانش قطع شده،و ی را رها کردند.

انجا بود که پادشاه به یاد حرف وزیر افتاد که زمان قطع انگشتش گفته بود: خیر است!

پادشاه دستور ازادی وزیر را داد
وقتی وزیر ازاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان اوشنید، گفت: خیراست!

پادشاه گفت: دیگرچرا؟؟؟

وزیر گفت:از این جهت خیراست که اگرمرا به زندان نینداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم، مرا به جای تو اعدام میکردند……

چه زیادند خیرهایی که خدا پیش رومون میذاره و ما نمیدونیم و ناشکریم

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
6