داستان عروس خوش بیان | داستان فارسی
هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری ،آرزوی دیگران است.(جک لندن)
خانه » داستان پند اموز » داستان عروس خوش بیان
داستان عروس خوش بیان

داستان عروس خوش بیان

سخنان شیرین عروس که مادر شوهر را خوشحال کرد.

مادر شوهر بعد از اتمام ماه عسل با تبسم به عروسش گفت :
تو توانستی در عرض سی روز پسرم را ملتزم به انجام نمازهایش در مسجد بکنی .. کاری که من طی سی سال در انجام آن تلاش کردم و موفق نشدم !
واشک در چشمانش جمع شد ..

عروس جواب داد : مادر داستان سنگ و گنج را شنیده ای ؟

می گویند سنگ بزرگی راه رفت و آمد مردم را سد کرده بود ، مردی  تصمیم گرفت آن را بشکند و از سر راه بردارد ..
با پتکی سنگین نود و نه ضربه به پیکر سنگ وارد کرد …و خسته شد .. مردی از راه رسید و گفت : تو خسته شده ای ، بگذار من کمکت کنم ..
مرد تنها صدمین ضربه را وارد کرد و سنگ بزرگ شکست ، اما ناگهان چیزی که انتظارش را نداشتند توجه هر دو را جلب کرد !!

طلای زیادی زیر سنگ بود ..
مرد دوم که فقط یک ضربه زده بود گفت : من پیدایش کردم ، کار من بود ، پس مال من است ..
مرد گفت : چه می گویی من نود ونه ضربه زدم دیگر چیزی نمانده بود که تو آمدی !
مشاجره بالا گرفت و بالاخره دعوای خویش را نزد قاضی بردند .. و ماجرا را برای قاضی تعریف کردند ،

مرد اول گفت : باید مقداری از طلا را به من بدهد ، زیرا که من نود ونه ضربه زدم و سپس خسته شدم…
و دومی گفت :  همه ی طلا مال من است ، خودم ضربه زدم و سنگ را شکستم …

قاضی گفت :
مرد اول نود و نه جزء آن طلا از آن اوست ، و تو که یک ضربه زدی یک جزء آن از آن توست .. اگر او نود ونه ضربه را نمیزد ، ضربه صدم نمی توانست به تنهایی سنگ را بشکند …

و تو مادر جان سی سال در گوش فرزند خواندی که نماز بخواند بدون خستگی .. ، و اکنون من فقط ضربه آخر را زدم !!

چه عروس خوش بیان و خوبی، که نگذاشت مادر در خود بشکند و حق را تمام و کمال به صاحب حق داد ..
و نگفت : بله مادر من چنینم و چنانم ، تو نتوانستی و من توانستم …

بدین گونه مادر نیز خوشحال شد که تلاشش بی ثمر نبوده است ..

🌹 اخلاق اصیل و زیبا از انسان اصیل و با اخلاق سرچشمه می گیرد …

جای بسی تفکر و تأمل دارد ، کسانی که تلاش دیگران را حق خود می دانند کم نیستند … اما خداوند از مثقال ذره ها سؤال خواهد کرد ،

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
2