داستان کوتاه گردن قاطرت
شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم.
خانه » داستان کوتاه » داستان کوتاه گردن قاطرت
داستان کوتاه گردن قاطرت

داستان کوتاه گردن قاطرت

داستان گردن قاطرت

داستان های کوتاه و باحال

مردی وارد یک آسیاب گندم شد.دید به جای اینکه یک انسان گندم‌ها را آسیاب کند چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده. قاطر می‌چرخید و آسیاب کار می‌کرد اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود.
از صاحب آسیاب پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بسته‌ای!»آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بفهمم و متوجه شوم که آسیاب کار نمی‌کند».آن شخص دوباره پرسید: «خب! اگر قاطر ایستاد و سرش را تکان داد، از کجا می‌فهمی؟»آسیابان گفت: «برو این پدر سوخته‌بازی‌ها را به قاطر من یاد نده!»

خیلی از نیرنگ ها، کلاهبرداری ها، بی وجدانی ها و … فقط مخصوص بعضی از انسانهاست و حتی حیوانات هم از این قبیل امور مبری هستند.

داستان فوق از کانال گلچین تلگرام نقل شده است

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
2