درویش خجل | داستان فارسی
كسي كه هرگز تحت فشار نزيسته باشد، آزادي را لمس نمي كند.
خانه » داستان پند اموز » درویش خجل
درویش خجل

درویش خجل

شرمندگی درویش موجب هلاکت مرد شد.

درویشی اثر گرسنگی در من دید. مرا به خانه خود خواند و گوشتی پخته پیش من نهاد که بو گرفته بود و مرا از خوردن آن، کراهت می آمد. درویش از آن حالت من، شرم زده شد و من نیز خجل گشتم. برخاستم و قصد قادسیه کردیم. چون رسیدیم راه گم کردیم.  چند روز صبر کردیم تا به شرف هلاک رسیدیم. چنان شد که از فرط گرسنگی، سگی به قیمت گران خریدیم و بریان کردیم و لقمه ای از آن، به من دادند. خواستم تا بخورم، حال آن درویش یادم آمد. با خود گفتم: این جزای آن است که این درویش، آن روز از من خجل شد. مراقب رفتار خود باشیم، چون به سمتمان بازخواهد گشت.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
8