راه برو | داستان فارسی
آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش می ‏يابد! (قران کریم)
راه برو

راه برو

داستان آموزنده از لقمان حکیم در رابطه با رسیدن به اهداف در زندگی

روزی لقمان در کنار چشمه‌ای نشسته بود. مردی که از آنجا می‌گذشت. از لقمان پرسید:
«چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟»

لقمان گفت: «راه برو.»

آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است.
دوباره سوال کرد:
«مگر نشنیدی ، پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟»

لقمان گفت: «راه برو»

آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد.
زمانی که چند قدمی راه رفته بود، لقمان به بانگ بلند گفت:
«ای مرد، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید.»

مرد گفت: «چرا اول نگفتی؟»

لقمان گفت: «چون راه رفتن تو را ندیده بودم، نمی‌دانستم تند می‌روی یا کند. حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده بعدی خواهی رسید.»

همه‌ی ما روزی به مقصدمان خواهیم رسید،
اما زمان رسیدن ما به مقصد بستگی به این دارد که با چه سرعتی در حال حرکت هستیم.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
9