سجده شیطان | داستان فارسی
اسایش و راحتی امروز حاصل رنج و زحمت دیروز است.(کوروش کبیر)
خانه » داستان کوتاه » سجده شیطان
سجده شیطان

سجده شیطان

امروز صبح شیطان را دیدم.نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…


گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند.
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام.
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه میزنی؟
گفت:
من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، وگرنه در برابر آدم به سجده میرفتم و میگفتم که:
همانا تو خود پدر منی…

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
4