شرافت انسان | داستان فارسی
امام حسين(ع):اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد.
خانه » داستان پند اموز » شرافت انسان
شرافت انسان

شرافت انسان

داستان شرافت انسان درباره مرد نابینایی بود که تشخیص داد چه کسی پادشاه،وزیر و نگهبان است.

مرد نابینا و شرافت انسان

مردی نابینا زیر درختی بر سر دو راهی نشسته بود.

پادشاهی نزد او آمد، از اسب پیاده شد و ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟

پس از او وزیر پادشاه نزد مرد نابینا رسید و بدون ادای احترام گفت: آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌

سپس سربازی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.

مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:

به چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود، مرد دوم وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

مرد با تعجب از نابینا پرسید: چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟

نابینا پاسخ داد: فرق است میان آنها …

پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد.

ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.

همیشه نوع رفتار و منش انسانها نشان دهنده شخصیت و بزرگی اوست.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
7