صدای موتور گازی | داستان فارسی
پس به یاد من باشید تا به یاد شما باشم (خداوند)
خانه » خاطرات » صدای موتور گازی
صدای موتور گازی

صدای موتور گازی

صف‌ها به هم پیوسته و طولانی بود، مردم برای انتخاب مسئول مد نظرشان با شناسنامه‌ای که در دست داشتند منتظر رسیدن نوبتشان بودند، از دور چهره مهدی زین الدین را دیدم که توی صف ایستاده است، من که مسئول صندوق بودم و اختیاراتی داشتم به او دستی بلند کردم و به احترامش بلند شدم، به او که به تازگی فرمانده شده بودم گفتم جلو بیا، نیازی نیست توی صف بایستی، اما او با تواضع خودش داخل صف ایستاده و انتظار کشید تا نوبتش شود.
بعد از این که رای خود را به صندوق انداخت پرسیدم وسیله دارید؟ لبخندی زد و گفت: بله دارم و با عجله رفت. هر چه اطراف را نگاه کردم ماشینی نبود، ناگهان صدای موتور گازی توجه من را به خودش جلب کرد، بله این فرمانده بزرگ، سوار بر موتور گازی شده بود و با لبخند گفت: مال خودم نیست از برادرم قرض گرفته‌ام.

کسانی که در راه خدا خودسازی کرده‌اند در قید و بند دنیا و زرق و برقش نیستند، مقام و مسئولیت آنان را فریب نمی‌دهد و به حق همگان احترام می‌گذارند همان گونه که خود احترام و تواضع دیگران را دوست دارند، امام هادی (علیه‌السلام) می‌فرماید:
«التَواضُعُ أن تُعطِی الناسَ ما تُحبُّ أن تُعطاهُ»«فروتنی در آن است که با مردم چنان کنی که دوست داری با تو چنان باشند»کافی ج ۲ ،ص ۱۲۴
داستان فوق نقل شده از کانال تخصصی اخلاق اسلامی است

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
8