طمع بی پایان | داستان فارسی
ایستایی وجود ندارد ، هر چه هست جوشش و جاری بودن است.
خانه » داستان کوتاه » طمع بی پایان
طمع بی پایان

طمع بی پایان

حرص و طمع انسان پایانی ندارد و گاهی زیاده خواهی نتیجه عکس دارد.

توقع و طمع بی پایان

در زمانهای قدیم تاجری برای خرید کنیز به بازار برده فروشان رفت و مشغول گشت و تماشای حجره هاشد.

به حجره ای رسید که برده ای زیبا در ان برای فروش گذارده واز صفات نیک و توانایی های او هم نوشته بو ند.

ودر اخر هم گفته بودند .اگر بهتر از این را هم بخواهید داریم به حجره بعدی مراجعه فرمایید ..

در حجره بعدی هم کنیزی زیبا با خصوصیات خوب وتوانایی های بسیار درمعرض فروش بود.

وضمنا بربالای سر اوهم همان جمله قبلی که اگر بهتر ازاین را می خواهید به حجره بعدی مراجعه نمایید نوشته شده بود

تاجر که حریص شده بود از حجره ای به حجره دیگر می رفت وب رده ها را تماشا می نمود ودر نهایت هم همان جمله را می دید.

تا اینکه به حجره ای رسید که هرچه دران نگاه کرد در ان برده ای ندید.

فقط در گوشه حجره آینۀ تمام نمای بزرگی را نهاده بودند .

خوب دقت کردوناگهان خودش را تمام وکمال در ایینه دید ..

.دستی برسر وروی خود کشید …

چشمش به بالای اینه افتاد که این جمله را نوشته وبربالای آیینه گذارده بودند …

با این ریخت وقیافه واینهمه توقع !

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
2