سلطان ملکشاه و پیرزن | داستان فارسی
آیا می پنداری که جسم کوچکی هستی ؟ولی درون تو جهان بزرگی نهفته است.(امام علی علیه السلام)
خانه » حکایت » سلطان ملکشاه و پیرزن
سلطان ملکشاه و پیرزن

سلطان ملکشاه و پیرزن

روزی ملکشاه به شکار رفته بود،درقلعه ای فرود امد،جمعی از غلامان او گاوی دیدند که صاحب ندارد،گاو را کشتنتد و گوشت ان را خوردند.گاو از آن پیرزنی بود که با سه یتیم خود از شیر ان امرارمعاش میکرد،وقتی اطلاع پیدا کرد که سربازان ملکشاه گاوش را کشته اند بسیار اندوهناک شد و سحرگاه بر سرپل زاینده رود امد.هنگامی که موکب ملکشاه خواست از پل بگذرد پیرزن از جای برخاست و گفت:ای پسر آلب ارسلان!دِاد مرا بر سر این پل می دهی یا بر سر پل صراط؟اکنون فکر کن کدام یک برایت بهتر است.ملکشاه گفت:برسر پل زاینده رود;زیرا طاقت داد خواهی تو را سر ان پل ندارم،اکنون بگو تو را چه شده است تا به ان رسیدگی کنم.پیرزن جریان را گفت.ملکشاه دستور داد ان غلامان را پیداکنند،به زودی مجرمان پیدا شدند،انها را کیفری شدید نمود و به پیرزن نیز در عوض یک گاوش صد گاو داد،ان گاه گفت:پیرزن!از پسر آلب ارسلان راضی شدی؟عرض کرد اری،به خدا سوگند!

پس از درگذشت ملکشاه،پیرزن صورت بر خاک او گذاشت وگفت:پروردگارا!پسر الب ارسلان با پستی خود در باره ی من عدالت کرد،تو اکرم الاکرمینی اگر درباره ی او تفضل فرمایی و از گناهانش بگذری دور نیست.در ان ایام یکی از زهّاد.ملکشاه را در خواب دید.ازحالش پرسید.گفت:اگر شفاعت پیرزن که بر پل زاینده رود به دادش رسیدم نبود وای بر من بود.

منبع:داستان فوق حکایت ۶۲از بخش عدالت و ستمگری(بخش چهارم)(صف۶۸)کتاب هزار و یک حکایت اخلاقی بود.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
2