غرور | داستان فارسی
هرچه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابقاً داشته ایم و حالا داریم.
غرور

غرور

روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام.اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه کار محشور نکن. در این هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این عابد بگو:ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینی، اهل دوزخ!!

به نقل از: محمد غزالی، کیمیایسعادت،ج۱

داستان فوق از کانال امید انتظار نقل شده است

تاکنون ۲ نظر ثبت شده است.

  1. سلام
    داستان زیبایی بود
    ولی لطفا بخش موضاعات رو اصلاح کنید
    درسته که همه پیامبران معصوم بودند ولی حضرت عیسی جزو ۱۴ معصوم اسلام نیستند
    بخش ۱۴ معصوم را با عنوان مذهبی قرار بدید بهتره به نظرم

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
7