پاداش نماز یک شب دزد | داستان فارسی
کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید. (کوروش کبیر)
خانه » داستان کوتاه » پاداش نماز یک شب دزد
پاداش نماز یک شب دزد

پاداش نماز یک شب دزد

دزدى به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت ، اما چیزى نیافت که قابل دزدى باشد .

خواست که نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت :اى جوان!سطل را بردار و از چاه ، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزى از راه رسید، به تو بدهم ؛ مبادا که تو از این خانه با دستان خالى بیرون روى ! دزد جوان ، آبى از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد ، کسى در خانه احمد را زد ؛ داخل آمد و ۱۵۰ دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه ، به جناب شیخ است . احمد رو به دزد کرد و گفت : دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یک شبى است که در آن نماز خواندى .
حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد. گریان به شیخ نزدیک تر شد و گفت : تاکنون به راه خطا مى رفتم . یک شب را براى خدا گذراندم و نماز خواندم ، خداوند مرا این چنین اکرام کرد و بى نیاز ساخت . مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم . کیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت .

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
7