پیرشی اما نوبتی نشی | داستان فارسی
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان. (دکتر علی شریعتی)
خانه » داستان کوتاه » پیرشی اما نوبتی نشی
پیرشی اما نوبتی نشی

پیرشی اما نوبتی نشی

داستان پیرشی اما نوبتی نشی رو با ما دنبال کنید

%image_alt%

یه روز داخل مترو صندلیم رو به یک پیرمرد نورانی دادم. در حقم دعا کرد و گفت: «جوان دعا می‌کنم پیر شی اما هیچ وقت نوبتی نشی.»

سوال کردم: «حاجی نوبتی دیگه چیه؟»

گفت: «فردا که از کار افتاده شدی و قدرت انجام کارهای عادی روزانه‌ات رو نداشتی، بین بچه‌هات به خاطر نگهداریت دعوا نشه که امروز نوبت من نیست و نوبت تو هست.»

از خداوند درخواست دارم که به تمامی ما انسان‌ها عمر با عزت عطا کند و هیچ کدوم ما هیچ‌وقت نوبتی و محتاج نشیم!

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
1