پیش قضاوتی ممنوع | داستان فارسی
باورها و ارزش‌ها، بهترين راهنما و مشاور زندگي شما هستند.(آنتوني رابينز)
خانه » حکایت » اخلاقی » پیش قضاوتی ممنوع
پیش قضاوتی ممنوع

پیش قضاوتی ممنوع

قضاوت پیر مردی که هواسش جمع بود.

مجلس میهمانی بود.
پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت.

دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده؛ به همین دلیل با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفتند:

پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!

پیرمرد آرام و متین پاسخ داد:

زیرا انتهایش خاکی است؛ می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود.

مواظب قضاوت هایمان باشیم.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
8