پیپ پدربزرگ | داستان فارسی
آدمیانی مانند گل های لاله ، زندگی کوتاه در هستی و نقشی ماندگار در اندیشه ما دارند .
خانه » داستان کوتاه » پیپ پدربزرگ
پیپ پدربزرگ

پیپ پدربزرگ

معمای پیپ پدربزرگ و دوست داشتن مادربزرگ

یه روز پدر بزرگم قفل کمدش رو باز کرد و یه پیپ قدیمی رو نشونم داد و گفت:
مهمترین چیزی که یه مرد باید بدونه اینه که نباید یه زن همه چیز رو بدونه، و البته نباید هم از همه چیز بی خبر باشه!
حس بین دونستن و ندونستن واسه اون ها خوشاینده،
باید اجازه بدی زن ها همیشه سوال کنن، با ذهنشون بازی کن، خودشون هم این رو می خوان…
فکر کنم واسه همین بود که وقتی مادربزرگم از پدر بزرگم می پرسید که هنوزم دوسم داری؟
پدربزرگم بهش می گفت: اون پیپ من رو پیدا کن تا بهت بگم!
اما خب پیپ که قطعا پیدا نمی شد، مادربزرگ هم جواب سوالش رو نمی گرفت، سوالی که می دونست جوابش چیه اما باز هم می پرسید.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
1