یک لیوان شیر | داستان فارسی
هنر ما را به گونه اي رويايي از درد هستي رها مي سازد.
خانه » داستان پند اموز » یک لیوان شیر
یک لیوان شیر

یک لیوان شیر

در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر خرج تحصیل خود را بدست می آورد، یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.

او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می آورد تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند.

با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و از دختر جوان به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت: هیچ.

مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.

پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلباز شما تشکر می کنم…

پسرک ، پس از ترک آن خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویـتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد.

تا پیش از این اتفاق، او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد…

سالها بعد… زنی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر جوانی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری را که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد…

مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.

روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.

نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد:
“همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است” …

زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آن روز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکرت… خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد …

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
4