آرشیو ماهانه : آگوست 2016

ایستادگی تا پای شهادت

ایستادگی تا پای شهادت

امام جواد(ع)باپیشنهاد تحمیلی ماءمون، با دختر ماءمون به نام زینب که به (ام الفضل)معروف بود،ازدواج کرد ولی او (نازا) بود.امام جواد(ع) با کنیزی به نام سمانه(س) مادر امام دهم(ع)،ازدواج کرد و از او داری فرزند شد.ام الفضل بر سر همین موضوع،کینه امام جواد(ع) را به دل گرفت وقتی که ماءمون از دنیا رفت.برادرش معتصم خلیفه شد،او نتوانست وجود مقدس امام جواد(ع) را تحمل کند،سرانجام با جعفر (پسر ماءمون)در فکر توطئه قتل ان حضرت برامدند.برای این کار ام الفضل...

ادامه مطلب

جایگاه ظلم

جایگاه ظلم

بهلول وارد قصر هارون شد.مسند مخصوص او را خالی دید و روی ان نشست.پاسبانان قصر وقتی بهلول را در محل مخصوص هارون دیدند با تازیانه اور را از ان مکان بیرون کردند.هارون از اندرون خارج شد،بهلول را دید در گوشه ای نشسته و گریه میکند.علت گریه او را از خدمتکاران پرسید.گفتند:چون در مسند شما نشسته بود .هارون انها را توبیخ کرد و بهلول را تسلی داد.بهلول گفت:من به حال تو گریه میکنم نه برای خودم;زیرا با همین چند دقیقه که در جایگاه تو نشستم این طور مرا ازردند،برت...

ادامه مطلب

نتیجه ی حکم به ناحق

نتیجه ی حکم به ناحق

دهقانی یک ظرف عسل برای فروش به شهر اورد.نگهبان دروازه ی شهر برای گرفتن راهداری جلو او را گرفت و سر ظرف را باز کرد که ببیند چیست;ولی از شدت بدذاتی انقدر او را معطل کرد و سرظرف را باز نگه داشت تا این که مگس های زیادی از اطراف امدند و روی عسل نشستند و عسل را از بین بردند،طوری که مشتری برای خریدن ان رغبت نمیکرد.دهقان پیش قاضی رفت و شکایت کرد.قاضی گفت:تقصیر از راهداری نیست.بلکه تقصیر از مگس ها است.هرکجا مگس ها را ببینی حق داری ان ها را ب...

ادامه مطلب

دوزخ یعنی چی؟

دوزخ یعنی چی؟

عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و اوازه اش همه جا پیچیده بود.روزی به ابادی دیگری رفت عابد به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا با او نان ندادو عابد رفت.مردی که انجا بود عابد را شناخت،به نانوا گفت این مرد را میشناسی؟گفت:نه گفت:فلان عابد بود.نانوا گفت:من از مریدان اویم،دوید دنبالش و گفت میخوام شاگرد شما باشم ،عابد قبول نکرد.نانوا گفت:اگر قبول کنی من امشب تمام ابادی را طعام می دهم عابد قبول ک...

ادامه مطلب

دروغ نجات دهنده

دروغ نجات دهنده

پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت: ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد.پادشاه گفت: تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود. داستان فوق نقل شده از کانال ساز غم است ...

ادامه مطلب

دختر زیبا

دختر زیبا

روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم من شیفته زیبایی این دختر و جادوی چشمانش شده ام، پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست و تو نمیتوانی خوشبختش کنی، او را باید مردی مثل او تکیه کند،پسر حیرت زده جواب داد، امکان ندارد پدر کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم ن...

ادامه مطلب

چشمک از روی شیطنت

چشمک از روی شیطنت

برای یه سفر کاری آماده شده بودم سوار اتوبوس شدم و منتظر حرکت که یه خانمی همراه دختر جوانش اومدن صندلی کنار من نشستن. اتوبوس راه افتاد و من در همون ابتدا خوابیدم. با پریدن اتوبوس از روی یه سرعت گیر بیدار شدم و به اطراف نگاه کردم. ناخداگاه چشمم به صندلی کناری دوخته شد و از روی شیطنت چشمکی به دخترک زدم ولی از شانس بد من مادرشم دید ولی چیزی نگفت بجاش از کیفش یه مشت بادوم در آورد و بهم تعارف کرد منم گفتم نه میل ندارم ولی اصرار کرد منم گرف...

ادامه مطلب