آرشیو ماهانه : سپتامبر 2016

داستان جالب ملانصرالدین

داستان جالب ملانصرالدین

داستان های ملانصرالدین   روزی ملانصرالدین را دیدند که بیرون خانه خود دنبال چیزی میگردد ، از او پرسیدند ملا دنبال چه میگردی ؟ ملا گفت کلیدم ، پرسیدند کلید راکجا گم کردی ؟ ملا گفت درون خانه ، گفتند پس چرا اینجا را میگردی ؟ ملا پاسخ داد چون داخل خانه تاریک اما اینجا روشن است !! ما هم در بیرون به جستجوی خود برآمده ایم اما تا زمانی که به درون وجودمان بازنگردیم نمی‌توانیم خود را بیابیم پس به درون خود بنگریم یعنی آنجا که تاریک است ̷...

ادامه مطلب

داستان آموزنده مذهبی

داستان آموزنده مذهبی

داستان های مذهبی شاگردی از استادش درباره ی جلب رضایت خدا و بهترین راه آن پرسید. استاد گفت: به گورستان برو و به مرده ها توهین کن! شاگرد دستور استاد را اجرا کرد و نزد او برگشت. استاد گفت: جواب دادند؟ شاگرد گفت: نه استاد گفت: پس بار دیگر به آنجا برو و آن ها را ستایش کن! شاگرد اطاعت کرد و همان روز عصر نزد استاد برگشت. استاد بار دیگر از او پرسید که آیا مرده ها جواب دادند؟ و شاگرد گفت: نه. استاد گفت: برای جلب رضایت خدا، همین طور رفتار کن ن...

ادامه مطلب

داستات جالب و آموزنده از کربلا

داستات جالب و آموزنده از کربلا

تو شلوغیِ اربعین دیدم زنی باعبای عربی روبروی حرم سیدالشهدا با لهجه و کلام عربی با ارباب سخن میگوید. عربی را میفهمیدم… زنِ عرب میگفت آبرویم را نبر… به سختی اذن زیارت از شوهرم گرفته ام… بچه هایم را گم کرده ام … اگر با بچه ها به خانه برنگردم شوهرم مرا میکشد. گریه می کرد و با سوزِ نجوایش اطرافیان هم گریه میکردند. کم کم لحن صحبتش تند شد: … توخودت دختر داشتی… جان سه ساله ات کاری بکن… چند ساعت است گم کرده ام...

ادامه مطلب

داستان اموزنده سفر لاکپشت ها

داستان اموزنده سفر لاکپشت ها

داستان اموزنده لاکپشت ها داستان اموزنده خانوادۀ لاک پشت ها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند و خانه را برای پیدا کردن یک مکان مناسب برای پیک نیک ترک کردند. سرانجام در سال دوم سفرشان، محل مورد نظرشان را پیدا کردند. برای مدتی حدود شش ماه، محوطه را تمیز کردند، سبدها را باز کردند و مقدمات را آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاورده اند، پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود و همۀ آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوان ترین ل...

ادامه مطلب

داستن جالب روزه حلاج

داستن جالب روزه حلاج

اون روز هم داشت از خرابه ایی که بیماران جزامی توش زندگی می کردند می گذشت. جزامی ها داشتند ناهار می خوردند، ناهار که چه؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و چیزهایی که تو آشغال ها پیدا کرده بودند. یکی از اون ها بلند شد و به حلاج گفت: بفرما ناهار! – مزاحم نیستم؟ – نه بفرمایید. حلاج نشست پای سفره. یکی از جزامی ها بهش گفت: تو چه جوریه که از ما نمی ترسی؟!! دوستات حتی چندششون می شه از کنار ما رد شند، ولی تو الان … حلاج: خب اون ها الان روزه هستند، برای همین این ...

ادامه مطلب

خبر خوش:کانال تلگرام

خبر خوش:کانال تلگرام

به نام یگانه خالق هستی پس از تلاش های فراوان مدیران و نویسندگان وبسایت داستان فارسی موفق به ثبت کانال برای سایت شدیم.طبق حرفایی که با نویسنده های رمان های مختلف داشتیم قراره که درون کانال رمان های جذاب رو نیز به اشتراک بگزاریم (متاسفانه به دلیل فیلترینگ نمیتونیستم داخل سایت رمان بزاریم.) ممنون از همیاری تمامی کاربران عزیز کانال داستان فارسیhttps://telegram.me/dastan_farsi ...

ادامه مطلب

داستان جالب پسرک فقیر و دختر جوان

داستان جالب پسرک فقیر و دختر جوان

#هاروارد کلی پسرک و دختر جوان پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد. یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر ...

ادامه مطلب