برده یا ازاد؟ | داستان فارسی
مرد پارسی دروغ نگوید حتی بهنگام مرگ در جنگ (کوروش کبیر)
برده یا ازاد؟

برده یا ازاد؟

صدای ساز و اوازبلند بود.هرکس که از نزدیک ان خانه میگذشت میتوانست حدس بزند که درون خانه چه خبر است.بساط عشرت و می گساری پهن بود و جام می بودکه پیاپی نوشیده میشد.کنیزک خدمتکار خاکروبه ها را در دست گرفته و از خانه بیرون امده بود تا انها را در جایی بریزد.درهمین لحظه مردی که اثار عبادت از چهره اش نمایان بود و پیشانی اش از سجده های طولانی حکایت میکرد از ان جا گذشت.از ان کنیزک پرسید:صاحب این خانه بنده است یا ازاد؟کنیزک گفت:ازاد.مرد گفت:معلوم است که ازاد است;اگر بنده می بود از صاحب و خداوندگار خویش پروا می داشت و این بساط را پهن نمیکرد!

رد و بدل شدن این سخنان بین کنیزک و آن مرد موجب شد که کنیزک مدت زیادتری بیرون خانه مکث کند.هنگامی که به خانه برگشت،اربابش پرسید:چرا این قدر دیر امدی؟کنیزک ماجرا را تعریف کرد.شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد.مخصوصاٌ ان جمله که(اگر بنده می بود،از صاحب اختیار خود پروا میکرد.)مثل تیر بر قلبش نشست.بی اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش پوشیدن نداد.با پای برهنه به دنبال گوینده سخن رفت.دوید تا خود را به صاحب سخن که جز امام هفتم حضرت موسی بن جعفر(ع)نبود رساند.به دست آن حضرت توبه کرد و به افتخار ان روز که با پای برهنه به شرف توبه نایل امده بود دیگر کفش به پا نکرد.او که تا ان روز به بُشر بن حارث بن عبدالرحمن مروزی معروف بود از ان به بعد به بُشر حافی (پابرهنه)مشهور گشت و تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند،دیگر گرد گناه نگشت.تا ان روز در سلک اشراف زاده و عیاشان بود;اما از ان به بعد در سلک مردان پرهیزکار و خدا پرست در آمد!

منبع:داستان فوق حکایت ۸۰از بخش دنیا فروشی و دین فروشی(بخش پنجم)(صف۸۲)کتاب هزار و یک حکایت اخلاقی بود.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
5