حکایت

سلطان ملکشاه و پیرزن

سلطان ملکشاه و پیرزن

روزی ملکشاه به شکار رفته بود،درقلعه ای فرود امد،جمعی از غلامان او گاوی دیدند که صاحب ندارد،گاو را کشتنتد و گوشت ان را خوردند.گاو از آن پیرزنی بود که با سه یتیم خود از شیر ان امرارمعاش میکرد،وقتی اطلاع پیدا کرد که سربازان ملکشاه گاوش را کشته اند بسیار اندوهناک شد و سحرگاه بر سرپل زاینده رود امد.هنگامی که موکب ملکشاه خواست از پل بگذرد پیرزن از جای برخاست و گفت:ای پسر آلب ارسلان!دِاد مرا بر سر این پل می دهی یا بر سر پل صراط؟اکنون فکر کن کد...

ادامه مطلب

جایگاه ظلم

جایگاه ظلم

بهلول وارد قصر هارون شد.مسند مخصوص او را خالی دید و روی ان نشست.پاسبانان قصر وقتی بهلول را در محل مخصوص هارون دیدند با تازیانه اور را از ان مکان بیرون کردند.هارون از اندرون خارج شد،بهلول را دید در گوشه ای نشسته و گریه میکند.علت گریه او را از خدمتکاران پرسید.گفتند:چون در مسند شما نشسته بود .هارون انها را توبیخ کرد و بهلول را تسلی داد.بهلول گفت:من به حال تو گریه میکنم نه برای خودم;زیرا با همین چند دقیقه که در جایگاه تو نشستم این طور مرا ازردند،برت...

ادامه مطلب

نتیجه ی حکم به ناحق

نتیجه ی حکم به ناحق

دهقانی یک ظرف عسل برای فروش به شهر اورد.نگهبان دروازه ی شهر برای گرفتن راهداری جلو او را گرفت و سر ظرف را باز کرد که ببیند چیست;ولی از شدت بدذاتی انقدر او را معطل کرد و سرظرف را باز نگه داشت تا این که مگس های زیادی از اطراف امدند و روی عسل نشستند و عسل را از بین بردند،طوری که مشتری برای خریدن ان رغبت نمیکرد.دهقان پیش قاضی رفت و شکایت کرد.قاضی گفت:تقصیر از راهداری نیست.بلکه تقصیر از مگس ها است.هرکجا مگس ها را ببینی حق داری ان ها را ب...

ادامه مطلب

دوزخ یعنی چی؟

دوزخ یعنی چی؟

عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و اوازه اش همه جا پیچیده بود.روزی به ابادی دیگری رفت عابد به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا با او نان ندادو عابد رفت.مردی که انجا بود عابد را شناخت،به نانوا گفت این مرد را میشناسی؟گفت:نه گفت:فلان عابد بود.نانوا گفت:من از مریدان اویم،دوید دنبالش و گفت میخوام شاگرد شما باشم ،عابد قبول نکرد.نانوا گفت:اگر قبول کنی من امشب تمام ابادی را طعام می دهم عابد قبول ک...

ادامه مطلب

غذای حرام

غذای حرام

هنگاهی که حضرت محمد(ص) هفت ساله بود،یهودیان که نشانه هایی از پیامبری را در او دیدند،درصدد بعضی امتحانات برامدند و با خود گفتنتد: ما در کتاب هایمان خوانده ایم که پیامبر اسلام از غذای حرام و شبهه،دوری می کند،خوب است او را امتحان کنیم.بنابراین مرغی را دزدیدند و برای حضرت ابوطالب فرستادند تا همه به عنوان هدیه بخورند; اما همه خوردند غیر از پیامبر(ص).علت این کار را پرسیدند،حضرت در پاسخ فرمود:این مرغ ،حرام است و خداوند من را از حرام نگه میدارد. ...

ادامه مطلب

حرافی!

حرافی!

گویند:حضرت سلیمان(ع) یکی از یاران جنی خود را برای کاری فرستاد.یک نفر را در پی او روانه کرد تا از کرده ها و گفته های او برایش خبر بیاورد.وقتی ان مامور باز امد،گفت:آن یار جنی وارد بازار شد،سرش را به سوی اسمان بلند کرد،سپس نگاهی به مردم کرد و بعد سرش را به زیر انداخت .وقتی ان یار امد،سلمان(ع)از او پرسید:چرا در بازار سرت را به طرف اسمان بلند کردی؟اوگفت:تعجب کردم از این که ملائکه بالای سر این مردم هستند و ان ها با سرعت بسیار حرف می زدند(بی...

ادامه مطلب

اتش در خرمن

اتش در خرمن

مرحوم حضرت ایت الله العظمی اراکی -که بزرگان عالم اسلام و از فقیهان وارسته هستند-می فرمودند:مرحوم اخوند ملا محمد کبیر،قطعه زمینی در اطراف سلطان اباد اراک داشت که در ان،زراعت میکرد و نان سال اهل و عیال خود را از ان زمین به دست می اورد.یک وقت که حاصل زمین را خرمن کرده بود ودر دشت،خرمن های دیگری نیز وجود داشت،کسی عمدا یا سهوا اتش روشن میکند،باد می وزد و اتش به خرمن ها می افتد و خرمن ها یکی پس از دیگری در اتش میسوزد.شخصی نزد مرحوم اخوند کبیر م...

ادامه مطلب