داستان پند اموز

اسب سر کش

اسب سر کش

در جوانی اسبی داشتم، وقتی سوار آن میشدم و از کنار دیواری عبور میکـرد.سایه اش به روی دیوار می افتاد، اسبم به آن سایه نگاه میکرد و خیال مـیکـرد اسـب دیگری است، لذا خرناس میکشید و سعی میکرد از آن جلو بزند، و چون هر چه تندتر میرفـت ومی دید هنوز از سایه اش جلو نیفتاده است، باز هم به سرعتش اضافه میکرد، تا حدی که اگر این جریان ادامه می یافت، مرا به کشتن میداد.اما به محض اینکه دیوار تمام می شد و سایه اش از بین می رفت آرام می گرفت.حکایت بعضی از آدم...

ادامه مطلب

نمی توانم نگاهم راکنترل کنم

نمی توانم نگاهم راکنترل کنم

یک جوان ازعالمی پرسید: من جوان هستم ونمی توانم نگاه خودرا از نامحرم منع کنم.چاره ام چیست؟عالم نیزکوزه ای پرازشیربه او داد و به اوتوصیه کردکه کوزه راسالم به جایی ببرد وهیچ چیزازکوزه بیرون نریزد و ازشخصی درخواست کرداو را همراهی کندواگرشیر را ریخت؛ جلوی همه مردم او راکتک بزند!جوان کوزه راسالم به مقصدرساند و چیزی بیرون نریخت.عالم ازاوپرسید: چند دخترسرراه خود دیدی؟؟جوان جواب داد: هیچ! فقط به فکرآن بودم که شیر را نریزم که مباداجلوی مردم کتک بخورم ...

ادامه مطلب

دختر زیبا

دختر زیبا

روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم من شیفته زیبایی این دختر و جادوی چشمانش شده ام، پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست و تو نمیتوانی خوشبختش کنی، او را باید مردی مثل او تکیه کند،پسر حیرت زده جواب داد، امکان ندارد پدر کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم ن...

ادامه مطلب

چوپان و دزد

چوپان و دزد

مرد چوپانی بود که گوسفندان زیادی داشت و یک شب دزد،گوسفندان چوپان را که دید و به طمع افتاد که گوسفندان او را بدزدد چوپان شب و روز با دقت از گوسفندان نگهداری میکرد و دزد هرچه شبها دور گله میکشت تا گوسفندی را بدزدد نتوانست و به فکر چاره ای افتاد و به صحرا رفت و شیری را شکار کرد و پوست ان را گرفت و داخل ان را پر از کاه کرد  و پوست شیر پر از کاه شده را در بلندی قرار داد تا چوپان ان را ببیند،بعد خودش به سمت چوپان رفت و گفت شیر من را فرستا...

ادامه مطلب

باغبان و وزیر

باغبان و وزیر

به نام خدا ،با یک داستان کوتاه و اموزنده دیگر در وبسایت داستان فارسی در خدمت شما عزیزان هستیم. نادر شاه کبیر  در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت :پادشاه فرق من با وزیرت چیست ؟؟!!من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او درناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد !!!نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند … ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

موی سبیل ببر کوهستان

موی سبیل ببر کوهستان

زن نمی دانست که چه بکند ؟ خلق و خوی شوهرش او را به تنگ آورده بود ، همیشه می گفت و می خندید ، با بچه ها خوش و بش می کرد.ولی مدتی بود با کوچکترین مسئله عصبانی می شد و داد و فریاد می کرد !!! زن روزی به نزد راهبی رفت تا از او کمک بگیرد ، او در کوهستان زندگی می کرد ، زن از راهب معجونی خواست تا شاید چاره ای کارش شود ! راهب نگاهی به زن کرد و گفت : چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است !ببر کوهستان !! آن حیوان بسیار وحشی است !! و ...

ادامه مطلب

سه گاو نر

سه گاو نر

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیبا روی پیش یک کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد.کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست.من سه گاو نر رو یک به  یک آزاد می کنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، می تونی با دخترم ازدواج کنی.مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که تو عمرش دیده بود بیرون آمد.فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه بهتری باشد، پس به کناری دوید و گ...

ادامه مطلب