هزار و یک شب

روباه و خر وحشی

روباه و خر وحشی

روباهی هر روز به دنبال غذا از خانه بیرون میرفت هنگام شب در بازگشت به خانه، روباهی را دید وباهم،هم همصحبت شدند.یکی از انها گفت:که من سه شبانه روز چیزی نخورده بودم و یک خر وحشی دیدم و از دیدن خر وحشی خوشحال شدم وخدا را شکر کردم واو را شکار کردم و شکمش را پاره کردم و دل ان را خوردم و حالا ۳روز گذشته است و چیزی برای خوردن ندارم ولی سیر هستم.وقتی روباه حرفها را شنید به او حسادت کرد و با خودش گفت :که من هم باید دل خر وحشی بخورم .روباه چند روز چی...

ادامه مطلب

چوپان و دزد

چوپان و دزد

مرد چوپانی بود که گوسفندان زیادی داشت و یک شب دزد،گوسفندان چوپان را که دید و به طمع افتاد که گوسفندان او را بدزدد چوپان شب و روز با دقت از گوسفندان نگهداری میکرد و دزد هرچه شبها دور گله میکشت تا گوسفندی را بدزدد نتوانست و به فکر چاره ای افتاد و به صحرا رفت و شیری را شکار کرد و پوست ان را گرفت و داخل ان را پر از کاه کرد  و پوست شیر پر از کاه شده را در بلندی قرار داد تا چوپان ان را ببیند،بعد خودش به سمت چوپان رفت و گفت شیر من را فرستا...

ادامه مطلب

موش و گربه

موش و گربه

گربه که در یک خرابه به دنبال غذا میگشت چیزی برای خوردن پیدا نکرد از شدت گرسنگی صبر و طاقتش تمام شده و به کنار درختی رفت تا استراحت کند،ناگهان سوراخ موشی را دید و در سوراخ بو کشید و دندانهایش را بهم فشار داد،ناگهان موش فهمید که گربه ای بر در سوراخ نشسته است و نگران شد و خاک بر راه دو سوراخ ریخت که راه گربه را ببندد،ان وقت گربه با صدای ناله ای گفت :ای دوست من باتو کاری ندارم و به تو پناه اورده ام که امشب به  من جایی بدهی تا بخوابم چون که ...

ادامه مطلب