داستات جالب و آموزنده از کربلا | داستان فارسی
در این جهان، همواره برای كسانی كه از خطری بهراسند، خطری وجود خواهد داشت.
خانه » حکایت » اخلاقی » داستات جالب و آموزنده از کربلا
داستات جالب و آموزنده از کربلا

داستات جالب و آموزنده از کربلا

تو شلوغیِ اربعین دیدم زنی باعبای عربی روبروی حرم سیدالشهدا با لهجه و کلام عربی با ارباب سخن میگوید.

عربی را میفهمیدم…
زنِ عرب میگفت آبرویم را نبر… به سختی اذن زیارت از شوهرم گرفته ام… بچه هایم را گم کرده ام … اگر با بچه ها به خانه برنگردم شوهرم مرا میکشد.

گریه می کرد و با سوزِ نجوایش اطرافیان هم گریه میکردند.

کم کم لحن صحبتش تند شد: … توخودت دختر داشتی… جان سه ساله ات کاری بکن… چند ساعت است گم کرده ام بچه هایم را.

کمی به من برخورد که چرا اینطور دارد با امام حسین حرف می زند.

ناگهان دو کودک از پشت سر عبایش را گرفتند…
یُما یُما میکردند… زن متعجب شد…

با خود گفتم لابد باید الان از ارباب تشکر کند..!

بچه هایش را به او دادند، اما بی خیالِ از بچه های تازه پیداشده دوباره روبرویِ حرم ایستاد..

شدت گریه اش بیشتر شد!!
همه تعجب کرده بودیم!

رفتم جلو
خانم چرا هنوز گریه میکنی؟ خدا را شاکر باش!

زن با گریه ی عجیبی گفت:
من از صاحب این حرم بچه هایِ لالم را که لال مادرزاد بودند خواسته ام، اما نه تنها بچه هایم را دادند، بلکه شفای بچه هایم را امضا کردند.

گناه کارم میدانم اقا
شرمنده ام
اما با تمام گناه کاریم اقا
من از تو یک سفر کربلا طلب کارم
#دعاکنیدبرای کربلا نرفته ها

خاطره فوق  از کانال حجاب فاطمی نقل شده است

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
1