ماجرای ان شاءالله گفتن ملانصرالدینحکایات ملانصرالدین،ملانصرالدین و خریدن الاغ
آینده را قضا و قدر می سازد و امید و تلاش تو آن را می گذراند.
خانه » حکایت » ماجرای ان شاءالله گفتن ملانصرالدین
ماجرای ان شاءالله گفتن ملانصرالدین

ماجرای ان شاءالله گفتن ملانصرالدین

حکایت ان شاءالله گفتن ملانصرالدین بعد از اینکه کار از کار گذشته بود.

حکایات ملانصرالدین

ان شاءالله گفتن ملانصرالدین

ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.

مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم .

مردگفت: ان شاءالله بگوی.

گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟

درازکوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند.

چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟

گفت: از بازار می آیم ان شاءالله،

پولم را زدند ان شاءالله ،

خر نخریدم ان شاءالله و

دست از پا درازتر بازگشتم
ان شاءالله!

 

حکایت دوم ازان شاءالله گفتن ملانصرالدین

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:
فردا چه می کنی؟
گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع میکنم.
همسرش گفت: بگو ان شاءا…
او گفت: ان شاءالله… ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی.
از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند.
ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد.
همسرش گفت: کیست؟

او جواب داد: ان شاءالله منم

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
7