بایگانی برچسب ها: حکایت جدید

سلطان ملکشاه و پیرزن

سلطان ملکشاه و پیرزن

روزی ملکشاه به شکار رفته بود،درقلعه ای فرود امد،جمعی از غلامان او گاوی دیدند که صاحب ندارد،گاو را کشتنتد و گوشت ان را خوردند.گاو از آن پیرزنی بود که با سه یتیم خود از شیر ان امرارمعاش میکرد،وقتی اطلاع پیدا کرد که سربازان ملکشاه گاوش را کشته اند بسیار اندوهناک شد و سحرگاه بر سرپل زاینده رود امد.هنگامی که موکب ملکشاه خواست از پل بگذرد پیرزن از جای برخاست و گفت:ای پسر آلب ارسلان!دِاد مرا بر سر این پل می دهی یا بر سر پل صراط؟اکنون فکر کن کد...

ادامه مطلب

دوزخ یعنی چی؟

دوزخ یعنی چی؟

عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و اوازه اش همه جا پیچیده بود.روزی به ابادی دیگری رفت عابد به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا با او نان ندادو عابد رفت.مردی که انجا بود عابد را شناخت،به نانوا گفت این مرد را میشناسی؟گفت:نه گفت:فلان عابد بود.نانوا گفت:من از مریدان اویم،دوید دنبالش و گفت میخوام شاگرد شما باشم ،عابد قبول نکرد.نانوا گفت:اگر قبول کنی من امشب تمام ابادی را طعام می دهم عابد قبول ک...

ادامه مطلب

حرافی!

حرافی!

گویند:حضرت سلیمان(ع) یکی از یاران جنی خود را برای کاری فرستاد.یک نفر را در پی او روانه کرد تا از کرده ها و گفته های او برایش خبر بیاورد.وقتی ان مامور باز امد،گفت:آن یار جنی وارد بازار شد،سرش را به سوی اسمان بلند کرد،سپس نگاهی به مردم کرد و بعد سرش را به زیر انداخت .وقتی ان یار امد،سلمان(ع)از او پرسید:چرا در بازار سرت را به طرف اسمان بلند کردی؟اوگفت:تعجب کردم از این که ملائکه بالای سر این مردم هستند و ان ها با سرعت بسیار حرف می زدند(بی...

ادامه مطلب