بایگانی برچسب ها: خاطرات باحال شهدا

بیکاری عیبه

بیکاری عیبه

ابراهیم را در وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم! دو تا کارتن بزرگ روی دوشش بود و جلوی یک مغازه، کارتن‌ها را روی زمین گذاشت! وقتی کار تحویل اجناس تمام شد، جلو رفتم. سلام کردم و گفتم: آقا ابرام! برای شما زشته! این کار باربر هاست، نه کار شما! نگاهی به من کرد و گفت: کار که عیب نیست، بیکاری عیبه! این کاری هم که من انجام می‌دم برای خودم خوبه! مطمئن می‌شم که هیچی نیستم و جلوی غرورم رو میگیره! گفتم: ولی اگه کسی تو رو اینطوری ببینه خوب نیست! تو ر...

ادامه مطلب

گناه جلو چش امام زمان

گناه جلو چش امام زمان

««بخاطر عروس خانمی که تو ماشین بود»» یه موتور گازی داشت که هر روز صبح و عصر سوارش میشد و باش میومد مدرسه و برمیگشت.یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و میرفت ، رسید به چراغ قرمز ترمز زد و ایستادیه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد : الله اکبر و الله اکــــبر … نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب اشهد ان لا اله الا الله هرکی آقا مجید و نمیشناخت غش غش میخندید و متلک مینداخت و هرکیم میشناخت مات...

ادامه مطلب