بایگانی برچسب ها: خاطرات شهدا

خاطره ای از رهبر

خاطره ای از رهبر

خاطره ای از رهبر «سید مظاهر حسینی»، مدیرکل تشریفات دفتر مقام معظم رهبری در یادواره شهدای روستای «لرگان» و گرامی‌داشت شهدای مدافع حرم غرب استان مازندران به بیان خاطره‌ای از کوهنوردی رهبر انقلاب پرداخت و گفت: در برنامه کوهنوردی، ایشان به دختری برخورد که سگی در بغل داشت. شاید اگر هرکدام از ما بودیم به او تذکر می‌دادیم که این سگ نجس است؛ یا ممکن است باعث بیماری شود. اما ایشان رو کرد و از آن دختر خانم پرسید: اسم سگت چیست؟ چقدر دوستش داری؟ سپس ...

ادامه مطلب

بیکاری عیبه

بیکاری عیبه

ابراهیم را در وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم! دو تا کارتن بزرگ روی دوشش بود و جلوی یک مغازه، کارتن‌ها را روی زمین گذاشت! وقتی کار تحویل اجناس تمام شد، جلو رفتم. سلام کردم و گفتم: آقا ابرام! برای شما زشته! این کار باربر هاست، نه کار شما! نگاهی به من کرد و گفت: کار که عیب نیست، بیکاری عیبه! این کاری هم که من انجام می‌دم برای خودم خوبه! مطمئن می‌شم که هیچی نیستم و جلوی غرورم رو میگیره! گفتم: ولی اگه کسی تو رو اینطوری ببینه خوب نیست! تو ر...

ادامه مطلب

صدای موتور گازی

صدای موتور گازی

صف‌ها به هم پیوسته و طولانی بود، مردم برای انتخاب مسئول مد نظرشان با شناسنامه‌ای که در دست داشتند منتظر رسیدن نوبتشان بودند، از دور چهره مهدی زین الدین را دیدم که توی صف ایستاده است، من که مسئول صندوق بودم و اختیاراتی داشتم به او دستی بلند کردم و به احترامش بلند شدم، به او که به تازگی فرمانده شده بودم گفتم جلو بیا، نیازی نیست توی صف بایستی، اما او با تواضع خودش داخل صف ایستاده و انتظار کشید تا نوبتش شود. بعد از این که رای خود را به صندوق ...

ادامه مطلب

گناه جلو چش امام زمان

گناه جلو چش امام زمان

««بخاطر عروس خانمی که تو ماشین بود»» یه موتور گازی داشت که هر روز صبح و عصر سوارش میشد و باش میومد مدرسه و برمیگشت.یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و میرفت ، رسید به چراغ قرمز ترمز زد و ایستادیه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد : الله اکبر و الله اکــــبر … نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب اشهد ان لا اله الا الله هرکی آقا مجید و نمیشناخت غش غش میخندید و متلک مینداخت و هرکیم میشناخت مات...

ادامه مطلب

حقوقت

حقوقت

یکی از کارمندان شهرداری ارومیه می گفت:تازه ازدواج کرده بودم و با مدرک دیپلم دنبال کار می گشتم.از پله های شهرداری می رفتم بالا که یکی از کارکنان شهرداری را دیدم و ازش پرسیدم آیا اینجا برای من کار هست؟تازه ازدواج کردم و دیپلم دارم.یه کاغذ از جیبش درآورد و یه امضاء کرد و داد دستم گفت بده فلانی، اتاق فلان.رفتم و کاغذ را دادم دستش و امضاء را که دید گفت چی می خوای؟ گفتم :کار گفت : فردا بیا سرکار باورم نمی شد فردا رفتم مشغول شدم . بعد از چند...

ادامه مطلب