بایگانی برچسب ها: داستان بیماران

داستن جالب روزه حلاج

داستن جالب روزه حلاج

اون روز هم داشت از خرابه ایی که بیماران جزامی توش زندگی می کردند می گذشت. جزامی ها داشتند ناهار می خوردند، ناهار که چه؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و چیزهایی که تو آشغال ها پیدا کرده بودند. یکی از اون ها بلند شد و به حلاج گفت: بفرما ناهار! – مزاحم نیستم؟ – نه بفرمایید. حلاج نشست پای سفره. یکی از جزامی ها بهش گفت: تو چه جوریه که از ما نمی ترسی؟!! دوستات حتی چندششون می شه از کنار ما رد شند، ولی تو الان … حلاج: خب اون ها الان روزه هستند، برای همین این ...

ادامه مطلب