بایگانی برچسب ها: داستان های اموزنده

شیطان چاق٬شیطان لاغر

شیطان چاق٬شیطان لاغر

داستان کوتاه شیطان چاق٬شیطان لاغر یک روز شیطان چاقى ، شیطان لاغرى را ملاقات کرد. شیطان چاق ، از شیطان لاغر پرسید:چرا تو اینقدر لاغر و ضعیف شده اى ؟ شیطان لاغر، جواب داد:من بر شخصى مسلّط مامور شده ام که او را گمراه کنم . ولى آن شخص ‍ در اوّل هر کار، مانند: خوردن ، آشامیدن و …، زبانش به ذکر بسم اللّه الرحمن الرحیم گویا است ، از این رو از نفوذ در او، و شرکت در کارهاى او محروم هستم . و همین سبب و موجب لاغرى من شده است ، حال تو بگو بدا...

ادامه مطلب

بادکنک های شادی

بادکنک های شادی

بادکنک های شادی در سمیناری به حضار گفته شد اسم خود را روی بادکنکی بنویسید .همه اینکار را انجام دادند و تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد .اعلام شد که هر کس بادکنک خود را ظرف ۵ دقیقه پیدا کند .همه به سمت اتاق مذکور رفتند و با شتاب و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتندولی هیچکس نتوانست بادکنک خود را پیدا کند .دوباره اعلام شد که این بار هر کس بادکنکی که برمیدارد به صاحبش دهد .طولی نکشید که همه بادکنک خود را یافتند .دوباره بلند...

ادامه مطلب

داستان کوتاه گردن قاطرت

داستان کوتاه گردن قاطرت

داستان های کوتاه و باحال مردی وارد یک آسیاب گندم شد.دید به جای اینکه یک انسان گندم‌ها را آسیاب کند چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده. قاطر می‌چرخید و آسیاب کار می‌کرد اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود. از صاحب آسیاب پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بسته‌ای!»آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بفهمم و متوجه شوم که آسیاب کار نمی‌کند».آن شخص دوباره پرسید: «خب! اگر قاطر ایستاد و سرش را تکان داد، از کجا می‌فهمی؟»آسیابان گفت: «برو ...

ادامه مطلب