بایگانی برچسب ها: داستان های پند اموز

داستان اموزنده سفر لاکپشت ها

داستان اموزنده سفر لاکپشت ها

داستان اموزنده لاکپشت ها داستان اموزنده خانوادۀ لاک پشت ها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند و خانه را برای پیدا کردن یک مکان مناسب برای پیک نیک ترک کردند. سرانجام در سال دوم سفرشان، محل مورد نظرشان را پیدا کردند. برای مدتی حدود شش ماه، محوطه را تمیز کردند، سبدها را باز کردند و مقدمات را آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاورده اند، پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود و همۀ آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوان ترین ل...

ادامه مطلب

بعدش چی؟

بعدش چی؟

مرد ثروتمندی نزدیک روستایى در کنار ساحل ایستاده بود .قایق کوچک ماهیگیرى از انجا رد شد که داخلش چند تا ماهى بود!مرد ثروتمند از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تاماهی رو بگیرى؟ماهیگیر : مدت خیلى کمى !مرد ثروتمند : پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟ماهیگیر : چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده ام کافیه ! مرد ثروتمند : اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟ ماهیگیر : تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه هام بازى...

ادامه مطلب

انسان بزرگ

انسان بزرگ

روزی، مردی تاجر یک دلار در جعبه ی مقابل گدایی انداخت که مداد می فروخت و با عجله به سمت ایستگاه رفت و سوار قطار شد. اما ناگهان از قطار پیاده شد و چند مداد از داخل جعبه ی مرد گدا برداشت و گفت:” امیدوارم از این کار من بدت نیامده باشد. تو هم مثل من یک تاجری. داری چیزی می فروشی که قیمتش بسیار عادلانه است.” سپس با عجله به طرف ایستگاه رفت و سوار قطار بعدی شد. چند ماه بعد، در یک مناسبت اجتماعی، مردی بسیار با شخصیت و شیک پوش نزد تاجر رفته و ...

ادامه مطلب

محبت و کینه مار

محبت و کینه مار

در همدان، کسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند.در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود. آنها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت.وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است؛ به همین دلیل کینه او را برداشت.مار براى انتقام، تمام زهر خود را در کوزه ماستى که در زیرزمین بود، ریخت.از آن طرف، مرد، از کار خود پشیمان شد و همان روز مارها را به لانه‌شان بازگردا...

ادامه مطلب

خواهرم؟

خواهرم؟

پسر جوان فاسد الاخلاقی که از قبل با دختری جوان آشنا شده بود و توانسته بود او را گام به گام بفریبد و وانمود کند که از عشق او آب می‌شود و قلبش بدون او تاب و تحمل ندارد… بالأخره توانست آن دختر را رام کند و او را فراچنگ آورد تا انتقامش را از او بر گیرد. دختر جوان را دعوت کرد تا روز شنبه هفته‌ ای آینده رأس ساعت پنج در مکانی بسته و فضایی رمانتیک با هم گفتگویی داشته باشند.دختر جوان نیز موافقت کرد و روز موعود فرا رسید. پسر جوان در خانه‌اش به انتظار نشسته ...

ادامه مطلب

این یعنی منطق

این یعنی منطق

معلم گفت : دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟حالا پسرها می گویند : تمیزه !معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد. وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟...

ادامه مطلب

خیر است انشالله

خیر است انشالله

در میان بنی اسرائیل ، خانواده ای چادر نشین ، در بیابان زندگی می کردند . آنها علاوه بر تعدادی گوسفند ، یک خروس و یک الاغ و یک سگ داشتند . خروس آنها را برای نماز بیدار می کرد ، الاغ ، وسایل زندگی آنها را حمل می کرد ، و سگ نیز نگهبان آنها بود .روباهی ، خروس آنها را خورد و آنها محزون شدند اما مرد فهمید ه ای از خانواده آنها گفت : خیر است انشالله ! پس از چند روز ، سگ آنها مرد ، باز آنها ناراحت شدند و آن مرد گفت : خیر است انشالله ! طولی نکش...

ادامه مطلب